و من مسیرمانده این عصرم
که نوازش نسیم دست هایم را نگرفت
مگر که عصر شود
همه به راه زنند
و من بنشینم به پای غصه میخک معبود
سؤال کنم از حس لطیف گریه های سرازیر
از جدایی ام با جریان قافله باران
مرا بخوان میخک پر از امید
پر از لطافت پیدا، پر از تبسم پنهان
اوراق کهنه نگاه مردد و هزار ریشه ام را
برای یک لحظه بارانی
به ابر تمنا نشان بده!

همه می دانیم نسل جوان جامعه به ویژه نخبگان و تحصیل کردگان بارقه امیدی هستند که آینده کشور در گرو ارج نهادن به اندیشه های زلال آنان است. بسترسازی برای رشد و امیدآفرینی از سوی مسؤولان فرهنگی و علمی و حتی اقتصادی کشور می تواند این قافله عظیم را برای رویدادهای بزرگ آماده کند.
اخیرا در خبری خوانده ام که «مدیر عامل شرکت خودروسازی سایپای کشور اظهار داشت: به کسانی که در کنکور سال آینده موفق به کسب رتبه زیر 100 کشوری شوند از طرف شرکت خودروسازی سایپای کشور یک دستگاه خودروی پراید صفر کیلومتر هدیه میدهد.» دقیقا یک تشویق غیر استاندارد!
از این دست اخبار به ظاهر خوشبین کننده نشانه سطحی نگری مسؤولان است که جز تبلیغات ضعیف ترین خودروی دست ایرانی ها، ثمری دیگر ندارد؛ در حالی که جوان نخبه ای که بنایش بر این است که بهترین اندیشه و هم بهترین کالا را در کشور خود تولید کند، به او می آموزیم پراید محصولی درخور شما و هر ایرانی است که امروزه با هزینه سنگین و کیفیتی بی مقدار تحویل شما می گردد.
شاید بتوان گفت شیوه برخورد و رفتار مسؤولان در برابر نخبگان جوان می تواند مسیر «تربیت علمی» جوانان مستعد را رقم بزند.
تلخند: جناب آقای مدیر عامل سایپا حالا نمی شود از تعداد تقدیرشدگان کاهش، و به 50 نفر از جوانان نخبه کشور عزیزمان، خودروی مرغوب، مطلوب و ایمن هدیه دهید؟؟
به نظر شما برای بهترین درس خوان ها آن هم در سال تولید ملی، سخن از «تشویق استاندارد» نابجاست؟!
پرنده بی صبر!
تقدیس کن سکوت شکسته مرا
آواز خسته من مثل بال زدن توست
گرفته، بی جریان
فقط صداست که اوج ندارد
آی پرنده!
چرا باران را دغدغه می پنداری
چرا؟
چرا سراغ خیسی احساس من نمی آییی
با سکوت چرا این قدر
عکس یادگاری گرفته ای
چه عکس بی تبسمی از عشق
تو بال گشودن نداری و من
پای آمدن به خلسه خودپندار
چه سرنوشت عجیبی است این شکستن ها
و این مرام تلخ زمین
چه زمین گیرمان کرده است
و زایش هر فصل
نگاه تنگدستی دارد
و من عجب که هنوز بر جای اولم هستم
چه بهار، چه پاییز
هر دو از من خاطره طراوت و تلخی را
به یادگار تکرار می کنند
و رمز دیده شدن را از من آموختند
و ادراک من همچنان ذوب شده خلقت خویش است
چه احساس قشنگی است هر فصل سجود
گمانم اینجا دریاست
و من رودک مشتاق و گل آلود
گمانم اینجا لب پنجره ای رو به شعور است
که یک سار خسته هم
بی نصیب نمی ماند
شعر و شعور خیز می رود
بر هر درگاه ساحل مواج رؤیاها
اینجا محل اقامت دریاست
دیگر کفش نمی خواهم
اینجا ساحل استجابت نگاه غریبانه غروب
که دست و پا می زند از سقوط
در انتهای دریاها
چه سرخ شده است اصالت موزون پدیده آمدن آدم ها
از این همه شکیب
از این همه غریبانه رفتن ها
نه آن طلوع با اقتدار و امید
نه این غروب غریب و آهنگین
نه آن طلوع گرم و وزین
نه این غروب سرد و حزین
اینجا محل اقامت دریاست
و موج می زند ریشه های شعرم
از رفتن ذره ذره غروب

تَرکه بزن
به خود بیا
هست شو
رها کن این زمانه را
زمان را رها مکن
هست شو
زمستی زمانه ها
مست مشو
زتلخی زمانه ها
تلخ مشو
تو آسمان، زمین مشو
زمان را رها مکن
فرود هر بهانه را
بها مده
تَرکه بزن درون را
زمان شو هر زمانه را
هست شو
هست شو
متولد ۵۷ مانده
رضا امیر خانی متولد 52 و حسین قدیانی متولد 58 در تهران هستند و من هنوز متولد نشده ام، من هنوز گوشه استان تهرانم تا چه رسد بنویسم، من هنوز در 57 هستم چون روستاهایم هنوز انقلابی اند.
من تا زمانی که در بیخ گوش تهران خانه دارم، زبانم باز نمی شود، حتما باید به لانه ای در شهر تهران پناه آوردم تا قلمم راه بیافتد. باید بیایم تهران و از فشار پله و اجاره ناله وامصیبتا سردهم و از فراق کلبه روستا بگویم تا خواب ویلاهایی را ببینم که الان در روستایم ساخته می شود.
نمی دانم چرا برای فرهنگ نسل امروز روستایم بودجه ای تصویب نمی شود؛ البته من سهمی دارم. اما باید بیایم تهران، تا بیشترین هزینه های شهری را به پایم بریزند از طرف دیگر دستم را خالی کنند. دعایم مستجاب شد: برای تهران ماندن و برای این که حق و حقوقم را بگیرم، مستأجری ام مستدام ماند.
تعجبم این است که تهران چرا بیخ گوشش را نمی خارد؛ چون چشمش دارا و ناداری بیخ گوش را نمی بیند، برای همین هم بی آرتی، مترو، و هزار امکانات دیگر برای رسیدن به آزادی و فرمانیه، آسان تر فرمان می برند.
من هم در اطراف تهران آزادی دارم؛ اما امکانات ندارم که خودم را به آن برسانم. از اکبر آباد و رباط کریم تا ورامین و تا آبسرد و فیروزکوه همه می خواهند بیایند تهران برای بازدید آزادی؛ تهران جاهای خوبی دارد که بیشتر آدم های خراسان و شوش هم ندیده اند و نازی آبادی ها فقط به صرف این که تهرانی اند می نازند که نه کاخ های نیاوران را دیده اند و نه ویلای بالاشهری ها را که از روستای من سر درآوردند.
نازی آبادی ها و پایین شهری ها هنوز کو تا ویلاسازی و خوش نشینی؛ همگان زحمت کشانی هستند تا آمار تهران را بالا ببرند و در این گیر و دار اهالی زرق و برق بساط شان برای زراندوزی در تهران پهن بماند.
پایین شهری ها همان کسانی هستند که به کلان بودن شهر کمک می کنند تا توجیهی باشند برای دلالان اقتصادی کلان شهرها.
من حتما باید بیایم تهران! بین کوچه های «تیر دو قلو» تا «شوش» زندگی کنم تا زبانم باز شود. با یک بلیط مترو خود را به بازار تجریش برسانم تا سبزی های و قارچ وحشی را گرمی چند هزار تومان بخرم. من آنقدر باید در تهران پول مفت برای سبزی های وحشی خرج کنم تا به من بگویند«اهل تهران».
سخنم این است ویلاسازان و اهالی خوشگذرانی، بیخ گوش تهران را کشف کرده اند؛ اما مسؤولان فرهنگی استان تهران هنوز فکر و روح روستایم را در 57 نگه داشته اند. یک بار در شعرهایم گفته ام دوباره تکرار می کنم درست است من پای انقلاب ایستاده ام؛ اما ایستایم و این ایستایی انصاف نیست.
روستاهایم شده اند آرام گاه تهرانی ها و آرامگاه کشاورزان! حالا برق، آب، گاز، تلفن روستا که جهاد برای ما آورده بود، شده ابزار تفریحی آسان برای ویلانشینان تهرانی. بی دردانی که هر جور دوست دارند فرهنگ خود را به خورد مردم روستایم می دهند.
هنوز برایم 57 است و هنوز در جنگ زندگی می کنم؛ فرقش این است که آن زمان پناهی بودم برای تهرانی ها از بمب و جنگ و امروز محل رجوعی برای آثار باستانی و گنج.
مولود ۵۷ را چه کار با برج میلاد! من از تهران برج میلاد نمی خواهم؛ خواهش می کنم توریست غربی به روستایم صادر نکند. اینان تروریسم فرهنگی اند که بوی انقلاب تهران نمی دهند. تهران! برایم از حوزه و دانشگاه و شهدای هسته ای سوغات بیاور.
آخرش نه امیرخانی می شوم که رمان بنویسم از روستاییان حاشیه تهران و نه حسین قدیانی عزیز که آنقدر شفاف و صریح صحبت کنم تا دم تیغ. اما می دانم اگر «هم روستایی» هایم سووشون سیمین و آثار سید مهدی شجاعی و سهراب و علامه حکیمی و مطهری را می خواندند می توانستند از روستایشان از خودشان بنویسند. دریغ از کتابخانه، دریغ از فرهنگخانه.
چرا نویسندگان تعجب نمی کنند روستاهای با آن شاخ و برگ و چشمه و رود و جوی و شکوفه، جوانانی شاعر و نویسنده نمی زایند. آها فهمیدم جوانان نویسنده بالقوه دارند برای ویلای تهرانی ها کارگری می کنند. در شهر، نازی آبادی ها کارگری می کنند و اینجا ما. پایین شهری ها آنقدر به دنیا می آورند تا کلان شهر از رسمیت نیفتد و اینجا ما شدیم امکانات اصحاب تفرج و تفریح.
این یعنی یک تغییر ذائقه ناخواسته، این یعنی ضد فرهنگ برخاسته از ناخواسته های مجریان فرهنگی کشورم. این یعنی فرزند خواسته انقلاب اسلامی؛ اما فرزند ناخواسته مسؤولان.
كيهان نوشت
«محمد حسيني» كه سوداي ثروت اندوزي او را به پادويي براي بنگاه هاي معاملات ملكي در دوبي و قبرس كشانده بود، پس از گفت وگو با صداي آمريكا و فحاشي عليه «جمهوري اسلامي» توانست مجوز اقامت در آمريكا را دريافت كند.
وي براي حضور در تلويزيون هاي فارسي زبان ضدانقلاب دست به دامان تلويزيون «پارس» شد كه در آن بهائيان به تبليغ فرقه انگليسي خود مشغول اند.
حسيني تاكنون دو بار ازدواج كرده است و در ايران آرزو داشت پسرش به زبان فارسي درس نخواند!
مجال نوشت
رسم است شب عید یا یکی از روزهای آغاز سال جدید، افراد بر سر مزار بازماندگان خود حاضر شوند، الان یادم نیست چه سالی بود؛ اما در یکی از نوروز های ابتدای دهه هفتاد به مزار شهدای شهرم(فیروزکوه) رفته بودم بعد از زیارت شهدا، در بخش قبرستان این شهر جناب محمد حسینی، مجری بانشاط تلویزیونی آن دوران را دیدم. اول این که خوشحال شدم همشهری معروفم را دیدم و همین که از مسافرت ایام عید زدند و برای دیدار زندگان و رفتگان به فیروزکوه آمدند کار هنرمندانه ای به نظرم آمده بود. بر خلاف دیگر هنرمندان که به مسافرت های گران قیمت و دور پناه می برند و نمی دانستم ایشون روی این جور هنرمندها یا سیاستمدارها را گچ می گیرد.
بله . . . چون با خانواده بودند با خودم گفتم بذار برود داخل گلزار شهدا و بعد با ایشان سلام و علیکی می کنم. خب ابتدای دوران طلبگی ام بوده و به قول بچه ها داغ بودیم؛ اما من این جور آدم ها رو آنالیز می کردم همون زمان یادم هست مثلا شجریان رو توی ذهنم آنالیز می کردم و یا شخصیت حسام الدین سراج را همیشه بازنگری می کردم. خب می خواستم بدونم آیا یک فرد، با موسیقی شخصیت می شود یا یک شخصیت، با موسیقی و هنر پرورده تر و شناخته تر می شود و این برام خیلی مهم بود؛ بگذریم.
بله ادامه جناب محمد حسینی؛ من آنجا فهمیدم ایشون خط و ربطشان مشخص نیست؛ خب یک شخصیت هنری در نظام اسلامی بودند و من و هر همشهری دیگرم انتظار داشتیم که ایشون بر مزار شهدا حاضر شود. در حالی که چند قدمی تا شهدا فاصله نداشته بود و نفهمیده بود که مردم دوستش دارند و نفهمیده بود که در تلویزیون شهدا شاغل است. ایشون راهشون را کج کردند و به خانه برگشتند. من هم یه راست اومدم خونه. گفتم بذار یه چیزی علیه این حرکت بنویسم. یکی از دلایلی که منو از نوشتن منصرف کرد توجیهات طلبگی ام بود. گفتم در هر صورت ایشون در تلویزیون شهدا آبرویی دارند، مردم همه ایشون رو با لطافت و شوخ طبعی می شناسند بساط شادی مردم رو به هم نزنیم. از این نوشتن بگذریم اگه هم بنویسم کی محل میذاره! یه بچه طلبه داغ و ناشی که زود وارد نوشتن و انتقاد و این حرفها شد.
حالا می بینیم که ایشون از ایران برگشتند، از اون روز فهمیدم که این آقا توان ماندن ندارد و بر می گردد به اصل خویش به آغوش سلطنت طلبان و اهالی تخت و تاج و شاه. البته اگه شیر اخراجی رو تونستند به ایران عزیز بازگردانند، سلام مردم ایران رو بهشون برسونید. شیر بی یال و دم اشکم که دید بیایید ایران ببینید که شیران دفاع مقدس چه کردند، حال بی یالان شیرنما و عربده کشان اونور آب، اگر هم به زیارت شیران ما نیایند غمی نیست؛ بال های شان(شهدا) در آسمان ایران همچنان به خوشی دل ما بازماندگان پر می زند تا ما بمونیم پای عهدمان و شما هم در آرزوی تخت تان! حسینی بدان شهدا در کنار همین مردم می مانند. راستی اگه مرد رهید بیایید ایران حرف حسابتون رو بزنید واقعا که شیر بی یال و دم و اشکمید. خندک
الان هم می خوام برای جناب احمد رسولی نژاد[بوق] که سه دوره نماینده مردم بودند بنویسم که توجیه طلبگی ام نمی گذارد. و هم برای شاهرخ رامین که بیشترین رأی اش را اخیرا در حماسه ای از شهر رودهن جمع کرده اعم از سر راهی و تو راهی و بوووق و الان هم می خواهد راهی مجلس شود. خدا!؟ این همه رأی از کجا آمده بود آمدنش بهر چه بود. بهر دلسرد کردن بومیان دماوند و فیروزکوه و آبسرد و روستائیان، از نظامِ شهدا، نه! (گفتم «نه» یه وقتی گیر ندید به من! همه خواننده ها شاهدن گفتم «نه») آها این همه رأی بهر مجلس رفتن و روی خون شهدا نشستن بود.
اصلا یادم رفته بود خب ادامه نمی دم ... می خوام بنویسم اما سر وقتش می نویسم تا بعد از مردنم بخوانند تا اون وقت فکر نکنند من رقیب سیاسی آینده شان هستم و هزار توهم دیگر مبنی بر این که جوان تازه به دوران رسیده ای است که مصلحت نظام را نمی فهمد. بله فقط شما می فهمید و مردمان سر رود، آب را نمی فهمند.
توجیه طلبگی یک. دو. سه. بوق بوق بوق بووووووووووووووق
راستی «حسینی فراری» می خوام امروز برم تلویزیون، تست طنز. امشب تو خنده بازار به آرزوهات می خندم.


ای نار ای نور
ای پرنده آتش
ای نای خلسه پنهانی ها
ای غزال سرخ پای من
جاده را بخوان
خط اعتبار امتداد را
به ترتیب عبور کن
و رونقی دگر ببخش
حرکت پرشتاب ذهن را
ای نار ای نور
یافتمت چه دور
دستم روشن شد
دیدمت چه دیر
از مژگان، چه تراوش برقی در راه است
روشن شدم برای اضلاع خسته و خیس خاطره
بال زده است قلب هروله
و تجمع غم ها را
چه خوب نظاره می کنی
در شور من درآ
بر در سکوت من ترانه خوان
چشمم را بر در کن
خط بی پایانی دفتر قنوت را از بر کن
و در بر کن وجود تافته مرا
به غم بافته مرا
شایسته دلبری نی ام
تنها باش، در برم باش
ساعت را مکثی کوتاه
لحظه روشنی را طلوع کن
با خبر کن
صد خاطره سوخته را
تو در چند قدمی یک ثانیه سبز ایستاده ای
ایستگاه آمدن می شود تردیدگاه عصر
و عابر شب زده ای زیر سقف نازکی
بی پناه و بی نفس
نقش تو بر خیال می کشد
راه شوسه می کشد
هی خط می کشد
و هی می کند عبور
و هی مرور
و هی مرور
ای نار ای نور
دستم روشن باد
و آمدی به قیمت مسافری
که عشق کوله می کشید
مردمکم برق گرفت
امشب را گشاده رو است
با پلکی، پلکان شدم
برای اوج گرفتنت
برای چشم پوشی از تو
یادت باشد پلکم خنده می گرفت
وقتی پرواز می کردی
به سوی نور
و من به سوی نار
فکر کردم عضلات نگاه خسته ام خسته ات نمی کند
پنداشتم در من لانه می کنی
و ناله مرا به ختم می کشی
دوباره، ده باره و صدباره
هزار انتظار را مویه می کنم
آه
نفسم خشکید
اندکی نار می نوشم.
شتاب باید کرد
غنچه را خواهش شکفتن باید
تا لطافت فروردین را به روی زندگی ام بپاشد
نفس رد باید زد
اکسیژن سرد خیال را
من از نسیم خواهشی دارم
به هر بهانه ای برایم از باران نیاورد پیامی
من از سراغ سایه دیوار می گویم
که پای آن گل و کاه
نفس پیرمرد خسته ای را به بند نمی آورد
امروز گذر از هفتاد را شایسته شکوه نیست
هر چند غزال ابدیت خواهد آمد
همچنان جریان دارند پنجره و دیوار قدیمی
لابه لای کوچه های شهر
به امید هر صبح گاه
چه خشک چه نمناک
چه پر از بارش
چه پر از هق هق هر ابر بی رمق
و لبخند می زنند به عابران پیاده
من
مثل شب بوهایی که فکر فردا نیستند
مثل گل سرخی که می پاید
گلدان ترک خورده احساس جوان را
عاشق می شوم
من از سایه درختی که روی ماه چهارده را به رویم بست
حرف می زنم
...